خدایا بگیر هــــر آنچه تـــــو را از ما میـــ گیـرد

۲۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نویسنده ی جوان شهید سید طاها ایمانی

بسم الله النور


نویسنده ی داستان های 

عاشقانه ای برای تو 

همه ی زندگی من

فرار از جهنم

نسل سوخته

جنگ با دشمنان خدا

سرزمین زیبای من

شهید سید علی حسینی(بدون تو هرگز) 

و داستان نا تمامِ  مردی در آینه

سید طاها ایمانی

در دفاع از حرم کریمه ی اهل بیت حضرت زینب سلام الله علیها به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و

و از این دنیای فانی پرکشید و رفت ........


ایشون در تاریخ ۱۴/ ۵ / ۱۳۹۵همزمان با سالروز میلاد حضرت معصومه سلام الله علیها به شهادت رسیدند


خداوندا عاقبت همه ی ما را ختم به شهادت بفرما

الــــهی آمین یا رب العالمین


متن از شهید سید طاها ایمانی

والعصر

ان الانسان لفی خسر

الا الذین امنو و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر


و قسم به آن زمان، که موعد دیدار ما فرا برسد ... و چه کسی شرمسارتر از من در برابر توست؟ ... تو رحمان و رحیمی و من بنده گنهکاری که چشم به رحمت و غفرانت دارم ... که بر من ببخشای ای کریم ترین کریمان ... و ای بخشنده ترین بخشندگان ... 

و قسم به آن زمان ... که من در حسرت دیدار تو هستم ... روزی که مرا از زندان نفسم برهانی ... و به حرمت بزرگی خودت، مرا بپذیری ... که این نفس خسران زده، جز امید رحمت تو چیزی ندارد ... 

و مرا چنان ببر که نامی از من نماند ... و نه نشانی، که کسی بر فراز آن اشک بریزد ... که دلم می گیرد ... می گیرد از حقارتم ... و شرمنده می شوم در برابر عظمت کبریایی تو ... و عزیزان و محبوبانت ... 

و می ترسم از روزی که وجود حقیرم گره بخورد به نام مقدست ... که وای از آن زمان ... که نام مرا با این همه شرم و تقصیر در کنار خوبان و برگزیده گانت ببرند ... و می ترسم از روزی که قطره شرمی باشم بر پیشانی روزگار ... که نبودم مگر اشک اندوه پسر فاطمه ... 

مرا چنان ببر که نه نامی بماند نه نشانی ... شاید به حرمت بی نشانه ها در برابرت نشانی بیابم ... و این روح ناآرام با این کوله بار خالی، سکنی گیرد و آرامش پذیرد ... که خسته ام از این نفس سرکش و ناآرام ...


وصیت نامه ی شهید که فرصت بازنویسی پیدا نکرد در ادامه ی مطلب

۵۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 87_88

بسم الله النور


آن نیمه شبِ پر هیاهو، من فقط اشک ریختم و حسام زبان بازی کرد محضِ آرام شدنم و دانست که گفته اش آتش زده بر وجودم و به این آسانی ها خاموش نمیشوم..

۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای باخدا قسمت های 85_86

بسم الله النور


دیدنِ حسام آن هم درست در نقطه ی صفر دنیا، یعنی نهایت عاشقانه ها..
دستم را گرفت و به گوشه ای از خیابان برد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 83_84

بسم الله النور


آن مرد رفت؛ وقتی که باران نمیبارید، آسمان نمی غرید و همه ی شهر خواب بودند، به جز من..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 81_82

بسم الله النور


حالا دیگر روزهایِ زندگیم، معمولی و روتین نمیگذشت.
پر بود از شبیه به هیچ کس نبودن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 79_80

بسم الله النور


یک جشن عقد کوچک و مذهبی.
این دور ذهن ترین اتفاقی که هیچ وقت فالش را در فنجانِ قهوه ام ندیده بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 77_78

بسم الله النور


آن شهید..
پدریِ مردی که دچارش شده بودم، پدرانه ها خرج کرده بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 75_76

بسم الله النور

آن ظهر درست در وسط حیاتِ امامزاده شکستم و تکه هایم را به خانه آوردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 73_74

بسم الله النور


چقدر خدا را شکر کردم که مادرِ فاطمه نامش، چیزی متوجه نشد و حسام بی سرو صدا، جان سالم به در برد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

فنجانی چای با خدا قسمت های 71_72

بسم الله النور


مدتی از هم صحبتی مان میگذشت و جز چشمان غم زده ی دانیال، زبانش به رویم نمیآورد سرِ بی مو و صورتِ اسکلتی ام را و چقدر خود خوری میکرد این برادرِ از سفر رسیده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده