خدایا بگیر هــــر آنچه تـــــو را از ما میـــ گیـرد

پست ثابت

  • به یاد مولا صاحب الزمان 
بسم الله الرحمن الرحیم
اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ
وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ
واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى ، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُم
فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛
یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ ، وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ ؛
یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ ؛
الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرینَ
وبرای سلامتی امام محبوب و مهربانمان

اَللّـهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِه فی هذِهِ السَّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَة وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْنا حَتّى تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا .
*اللهم عجل لولیک الفرج*  
_____________________________    

۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 26

بسم الله النور


گوشی رو گرفت سمتم ... شارژش تموم شده بود ... باورم نمی شد چیزی رو که دیروز اونقدر دنبالش گشتیم به این راحتی پیدا شد  ... 


از آقای ساندرز جدا شدیم ... به محض ورود به آسانسور، یه لحظه ام مکث نکردم ...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 25

بسم الله النور



مادر دنیل ساندرز توی بیمارستان بستری بود ... واسه همین نمی تونست برای صحبت با ما به اداره پلیس بیاد ... 

دنبالش می گشتیم که پرستار با دست به ما نشونش داد ... چهره جوان و غمگینی داشت ... و مهمتر از همه ایستاده بود و داشت با دست چپش، برگه های ترخیص رو پر می کرد ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 24

بسم الله النور


دوش آب سرد ... لباس هام رو عوض کردم ...

از اتاق که خارج شدم ... تلفنش رو قطع کرد ... 

- پزشکی قانونی بود ... خیلی وقته منتظره ... 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 23

بسم الله النور


صدای زنگ موبایلم بیدارش کرده بود ... اون خیابون خواب هم اومده بود من رو بیدار کنه ... شاید زودتر از شر صدای زنگ خلاص بشه ... 

هنوز سرم گیج بود که صدا قطع شد ... یکی از چشم هام بیشتر باز نمی شد ... دوباره زد روی شونه ام ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 22

بسم الله النور


چراغ رو هم روشن نکردم ... فضای خونه از نور بیرون، اونقدر روشن بود که بتونم جلوی پام رو ببینم ... کتم رو پرت کردم یه گوشه و ... بدون عوض کردن لباسم ... همون طوری روی تخت ولو شدم ... 

چقدر همه جا ساکت بود ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 21

بسم الله النور


کتم رو برداشتم که برم خونه ... یکی از پشت سر صدام کرد ...

- مندیپ ... برو پیش رئیس ... کارت داره ... 


از در که رفتم داخل، اخم هاش تو هم بود ... تا چشمش بهم افتاد ناراحتیش به خشم تبدیل شد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 20

بسم الله النور


- فقط همین موارد باعث برداشت اولیه ات از علت قتل شده؟...


بدون اینکه سرم رو تکان بدم ... نگاهم رو چرخوندم سمتش...

- یادت رفته توی آکادمی، کی بالاترین امتیازها رو داشت؟ ... 

بچه ها اطلاعات گوشی مقتول رو در آوردن ... شماره تلفن... تماس های گرفته شده ... پیام ها ... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 19

بسم الله النور



- از بین اعضای گنگ هایی که شناسایی کردید ... کسی وارد حیطه فروش شده؟ ... یا ارتقای درجه گرفته باشه؟ ... 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 18

بسم الله النور


اوبران دیگه به زحمت می تونست جلوی خنده اش رو بگیره... این اوضاع هر بار من و کوین به هم می رسیدیم تکرار می شد ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 17

بسم الله النور 


خانم تادئو مشغول چهره نگاری صورت لالا بود ... که اوبران از پشت شیشه بهم اشاره کرد ... با فاصله از اتاق ایستادیم ...

- آقای تادئو درست می گفت ... اثری از گنگ توی مدرسه نبود اما توی اون ساختمون چرا ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده