خدایا بگیر هــــر آنچه تـــــو را از ما میـــ گیـرد

پست ثابت

  • به یاد مولا صاحب الزمان 
بسم الله الرحمن الرحیم
اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ
وَضاقَتِ الاْرْضُ ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ
واَنْتَ الْمُسْتَعانُ ، وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکى ، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ والرَّخاءِ ؛
اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ ، وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُم
فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ؛
یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ ، وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ ؛
یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ ؛
الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ ، اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی ، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل ؛
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرینَ
وبرای سلامتی امام محبوب و مهربانمان

اَللّـهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِه فی هذِهِ السَّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَة وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْنا حَتّى تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا .
*اللهم عجل لولیک الفرج*  
_____________________________    

۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطرات شهید سید طاها ایمانی (۶)

بسم الله النور


اومد خونه دیدم می لنگه. پای راستش رو درست نمی تونست بزاره زمین. ازش پرسیدم چی شده؟

گفت: نمی دونم چرا میزارم زمین خالی می کنه. نگهم نمی داره

هر چی می پرسیدم فقط می گفت: چیز خاصی نشده .منم فکر کردم فقط  ضربه شدیدی بوده. پاش رو براش بستم.یه چند ساعت که گذشت دیدم پاش بدجور ورم کرده. بردمش بیمارستان. از پاش که عکس گرفتن گفتن شکسته. 

توی صف برای گچ گیری بودیم. هر کی نشسته بود اگه گریه و ناله نمی کرد، حداقل توی چهره اش درد مشخص بود. طاها نشسته بود و با کناریش حرف می زد و می خندید. پاشم که گچ گرفتن همین طور. 

وقتی برگشتیم خونه هنوز گچ پاش خشک نشده دیدم داره میره توی کوچه. بهش گفتم کجا میری؟ 

گفت: میرم بازی بچه ها رو نگاه کنم. 

ملیحه هم دنبالش رفت دم در. نیم ساعت نشده بود که دوید اومد خونه و خبر داد که طاها از دیگه به دیدن بازی اکتفا نکرده و رفته وسط زمین. 

سریع چادرم رو سر کردم رفتم دم در. دیدم لی لی کنان داره بازی می کنه. گاهی هم خیلی آروم پنجه پاش رو میزاشت زمین. به تنها چیزی که نمی خورد آدم پا شکسته بود. تا چشمش به من افتاد قیافه بچه مظلوم ها رو به خودش گرفت. منم دیگه هیچی نگفتم و برگشتم تو. به دقیقه نکشیده اونم برگشت. 

بچه ام رو می شناختم که یه جا بند نمیشه اما یکم ترس برم داشته بود. نکنه پاش غیر از شکستگی عصبش هم آسیب دیده.

فردا به جای اینکه بره مدرسه، دوباره برش داشتم بردمش بیمارستان. پزشک یکم معاینه اش کرد و نوک تک تک انگشت هاش سوزن زد. اینم همین طور عادی بهش نگاه می کرد. 

پرسید: درد نداری؟ گفت: چرا  

پرسید: چقدر درد گرفت؟ بهش از ده نمره بده.  گفت: شیش و هفت

یکم بهش نگاه کرد و گفت: پس چرا واکنش نشون نمیدی؟

یه حالت خاصی به خودش گرفت و جواب داد: یه دردهایی توی دنیا پیدا میشه که این پیششون هیچه. اینها که گریه نداره. 

دکتر چند لحظه همین طوری بهش خیره شد و خنده اش گرفت. با همون حالت رو کرد به من و گفت: خانوم نگران نباشید تنها مشکل بچه شما فیلسوف بودنشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطراتی از شهید سید طاها ایمانی (۵)

بسم الله النور 


چهره زیبایی داشت با یه لبخند دل نشین. به خصوص حجب نگاهش همه رو مجذوب خودش می کرد. 

بین دخترهای دانشگاه کمتر دختری رو می تونستی ببینی که مجذوب این چهره یا این آدم نشده باشه.

حتی یه عده به خاطر زیبایی چهره اش بهش پیله می شدن که باهاش عکس بگیرن هر چند هیچ کدوم عکس ها مثل خودش نمی افتاد. گاهی گروه رفقای خودمون هم به شوخی بچه خوشگل صداش می کردن. 


عموما ساکت بود و هیچی نمی گفت اما مشخص بود ته چهره اش راضی نیست. علی الخصوص که دیگه از عکس فراری شده بود. هر وقت اسم عکس می اومد می رفت پشت دوربین. 


یه روز توی در دور هم جمع شده بودیم که از پشت بهمون نزدیک شده بود و زد روی شونه سهیل و گفت: برو کنار بزار خرطوم رد شه. 

با تعجب نگاهش کردیم. اوایل همه جا می خوردن آخه بینی بزرگی نداشت. بینیش به چهره اش می اومد. اما کم کم خودش دماغش رو جک کرد. 

- برو کنار احترام خرطوم واجبه ... دماغ باید خرطوم باشه که آدم رو از صد کیلومتری بشناسن ... اصلا کل هیبت فیل به خرطومشه ... 


کم کم اصطلاح بچه خوشگل به آقای خرطوم تغییر کرد. قیافه اش رو جک کرده بود. یکی از بچه ها که رفیق فابریک طاها بود آخر شاکی شد. در جوابش گفت: 

- امان از نفس بشر، اون روزی که بره جلوی آینه و به جای بنده کوچک خدا، نفس متکبرش بگه: سلام زیبا. عزت از طرف خداست. به هر کسی که بخواد عزت میده حتی اگر اون آدم زیبا نباشه. حتی به آقای خرطوم 


و خندید. 

راست می گفت. و عجب عزتی خدا بهش داد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطراتی از شهید سید طاها ایمانی (۴)

بسم الله النور



خاطره ی چهارم

عشق غذا بود. اونقدر ذائقه قوی ای هم داشت که می تونست کامل حدس بزنه توی غذا چه ادویه هایی ریخته شده. از 10 سالگی هم اومد توی آشپزخونه کنارم. قرمه سبزی اولین غذایی بود که خودش تنهایی درست کرد.

با وجود اینکه نسبت به دستپخت احدی خرده نمی گرفت و هر چقدر هم که بد شده بود جز تشکر چیزی از دهانش خارج نمی شد اما هر وقت ما جایی مهمون بودیم چشم خانم خونه منتظر واکنش طاها بود.
اطرافیان به هر مناسبتی اشاره ای به این قضیه می کردن که خدا به همسرش رحم کنه با این دقتی که این روی غذا داره. هیچ زنی نه از پس آشپزی این برمیاد نه از پس شکم و علاقه این بچه به غذا.
و از این قبیل حرف ها که گاهی هم تلخ می شد. هر چند توی زندگی خیلی ها واقعیت داشت و چه بسا خیلی اوقات خراب شدن غذا، سوژه دعوای زندگی ها شده بود.
این حرف ها گاهی دل خودم رو هم می لرزوند. حقیقتا غذا پختن برای بچه ای به خوش خوراکی و عشق غذایی طاها سخت بود.

تا اینکه که کم کم بزرگ تر شد. حدودا 16 سالش شده بود که دیدم زودتر از بقیه دست از غذا می کشه. چون همیشه هم تشکر می کرد و هیچ وقت بدگویی نمی کرد اولش نمی فهمیدم مشکل از غذاست یا جای دیگه.
یه مدت که گذشت متوجه شدم این حالت فقط توی غذا نیست. اگه سر سفره ای مهمان می شدیم و چند نوع غذا می آوردن فقط از یکیش می خورد. این حالت رو در مورد میوه و حتی نوشیدنی پیدا کرده بود. خیلی کم خوراک شده بود.

یه شب که بچه ها خوابیده بودن کشیدمش کنار و نشستم باهاش به صحبت. فکر کردم مریض شده و شاید توی معده یا بدنش احساس ناراحتی می کنه و چون بچه تو داریه چیزی به روی خودش نمیاره. اما جوابش بدجور تکانم داد.
بهم گفت: کسی که بند شکم بشه برده شکمش میشه. از ترس اینکه شاید یه روز دو لقمه کمتر بخوره دست به هر کاری میزنه. خلق ذات انسان برای بردگی نیست.
من الان به حد نیازم می خورم. یا اگه یه روز خیلی چیزی رو هوس کنم. بیشتر از اون هم که اگه بره توی بدن، یا چربی میشه و ضرر یا بلااستفاده می مونه.

همیشه مغز و فکرش جلوتر از هم سن و سال هاش بود.
یه مدت بعد هم شروع کرد به گرفتن روزه مستحبی. چه طولانی ترین و گرم ترین روزها، چه سردترین و کوتاه ترین، کمتر پنجشنبه ای رو به یاد دارم که بدون روزه گرفتن غروبش کرده باشه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطراتی از شهید سید طاها ایمانی (۳)

بسم الله النور


خاطره سوم

به نقل از مادر بزرگوارشان؛

حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که صدای زنگ بلند شد. رفتم پشت آیفون دیدم طاهاست. قرار نبود به این زودی برگرده.
از در که اومد تو، انگار دنیا رو بهم داده بودن. از همون پای زنگ، محدثه رو هم صدا کردم.
- بدو بیا طاها برگشته

 محکم بغلش کردم. باورم نمی شد. گفته بود به این زودی برنمی گرده. صورت و بدنش آب شده بود.
هنوز طاها از بغل من بیرون نیومده بود که محدثه هم رسید جلوی در. از خوشحالی گریه اش گرفت. کوله و وسایل داداشش رو گرفت. منم با خوشحالی رفتم شربت و میوه آوردم.
عادت نداشت بشینه بقیه براش چیزی بیارن. خیلی کم پیش می اومد. این حالتش با ملیحه و محدثه هم بود اما محال بود چیزی توی دست من باشه و سریع برای گرفتنش از جا نپره.
تا دید دارم با سینی از آشپزخونه میام بیرون. وزنش رو انداخت روی دست چپش و بلند شد. اهل دستور دادن نبود که بشینه به یکی دیگه پاشو.
دلم یهو ریخت پایین. فهمیدم یه بلایی سرش اومده. این برگشت بی هنگام و زودتر از موقع بی دلیل نیست.

سینی رو از دستم گرفت و نشست. موقع نشستن هم پاش رو کامل جمع نکرد. اون که به روی خودش نمی آورد. محدثه که یه لحظه رفت تو اتاق، سریع ازش پرسیدم: مجروح شدی؟
خندید و گفت که چیز خاصی نیست. یه خراش ساده است.
اما هر چی اصرار کردم حاضر نشد چیز بیشتری بگه. مدام اصرار می کرد چیزی نیست. گفت: زخمش ارزش دیدن نداره. مخصوصا که به دل نازک مادر، یه خراش ساده هم خندق میاد.
ماجرا رو هم با خنده و شوخی عوض کرد.

صدای بعدی زنگ که بلند شد ملیحه بود. از در که اومد تو، تا اومدم بهش بگم مراقب باشه دیگه دیر شده بود. اونقدر ذوق کرده بود از دیدن طاها که با شتاب پرید بغلش. اونم که مجروح، تعادلش رو از دست داد و محکم خورد زمین.
یه تکانی به خودش داد و سریع خودش رو جمع کرد و بلند شد. و ماجرا رو به شوخی گرفت که: مامان این چند وقت به این چی دادی خورده؟ حالا گفتن دختر باید سنگین باشه ولی دیگه نه اینقدر. و ...

اون شب همه چیز به شوخی و خنده تموم شد. مراقبش بودم. اونقدر طبیعی رفتار می کرد که مگه کسی دقیق می شد و الا راه رفتن و نشست و برخواستش عادی به نظر می اومد.

فردای اومدنش می خواستم برم خرید. تا دید دارم حاضر میشم اومد جلو که لیست بده من میرم.
یه ساعت از رفتنش نگذشته بود که زنگ در بلند شد. چند تا از رفقاش اومده بودن. دعوت شون کردم داخل. گفتم: دیگه الانه که پیداش بشه.
چند دقیقه بعد هم اومد. تا صدای زنگ اومد دو تا شون سریع دویدن دم در و چیزهایی که خریده بود رو از دستش گرفتن. صدای یکی شون می اومد که به طاها اعتراض می کرد.
- مگه دکتر نگفت پا نشی راه بیوفتی.

بیشتر حرف هاشون بین خنده و پچ پچ کردن ها شنیده نمی شد. ولی اگه یه درصد هم شک داشتم که جراحتش یه زخم سطحی نیست دیگه مطمئن شده بودم از ترس ناراحتی من داره همه چیز رو مخفی می کنه.

اون که یه جا بند نمی شد منم فردا دوباره به یه بهانه ای فرستادمش بیرون و زنگ زدم به همون دوستش. طاها که بگوی ماجرا نبود. از طرفی هم می دونستم هر چی هست رفیقش خبر داره.
اولش حاضر نمی شد چیزی بگه. می گفت طاها قول گرفته حرفی نزنن اما آخر سر که قسم خوردم چیزی به روی خودم نیارم، همه چیز رو واسم تعریف کرد.
- توی درگیری دو سه قدمی پشت سر من بود. حرکت که کردیم یهو حس کردم پشت سرمون نیست. برگشتم سمتش دیدم آروم و بی حال افتاده بود روی زمین. پاش غرق خون مثل اینکه شیر آب رو باز کرده باشی. به جای آب، خون می جوشید. ولی صداش در نمی اومد. چند لحظه بعد هم از شدت خونریزی از حال رفت. به سختی جلوی خونریزی رو گرفتیم و برش گردوندیم. معجزه خدا بود که از دست نرفت.

این اولین بار نبود که معجزه خدا، طاها رو دوباره بهم می داد.
می خواستم به بچه ها بگم حواسشون به پای طاها باشه اما ترسیدم چیزی بگم و اونها نتونن جلوی خودشون رو بگیرن. بفهمه جریان رو می دونم و ناراحت بشه. می خندید و روی اون پا راه می رفت، با هر قدمش دل من ریش می شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطراتی از شهید سید طاها ایمانی (۲)

بسم الله النور


به نقل از یکی از دوستانشان

رفته بودیم اردوهای جهادی، هر دفعه می رفتیم حتی توی اوج گرما، صورتش رو با چفیه می بست و فقط چشم هاش بیرون می موند. خیس عرق می شد اما بازش نمی کرد. بچه ها یهو بی هوا فیلم و عکس می گرفتن دلش نمی خواست توی هیچ کدوم بیوفته. 

بچه ها در حال بالا بردن دیوار ساختمان مدرسه بودن و توی همون حال و هوا شوخی می کردن و طاها بالای چوب در حال ماله کشیدن شعر می خوند. رفتم دوربین رو برداشتم اومد سر وقت شون. بدون اینکه حواسشون باشه فیلم می گرفتم که رفتم سمت طاها. یهو حواسش جمع شد و به شوخی گفت: قطع کن دستگاه رو تا جلوی لنز دوربینت رو هم ماله نکشیدم. 

خندیدم و گفتم: بردار اون چفیه رو، رخ بده به دوربین، بزار اون جمال نازنین هم یه هوایی بخوره 

خندید: آهای مرد مومن، بنده خدا راضی نباشه خدا رضایت نمیده ها. حواست باشه فیلمت رفت هوا نگی چی شد


منم بی خیال ماجرا نمی شدم. با خودم گفتم هر جور شده باید این دفعه رو ازش یه عکس یا تصویر بگیرم. 

آخر سر برگشتم بهش گفتم: رخ بده به دوربین پس فردا شهید شدی یه چیزی ازت باشه. بابا شبح بیشتر از تو اثر ثبت شده داره. 


حالتش عوض شد دیگه حالش، حال خنده و شوخی نبود. با حالت خاصی و اون لبخندهای زورکی مخصوص خودش برگشت گفت: ول کن این غازوراتی رو. جمال ما ارزش دیده شدن نداره. از بچه ها بگیر که نور بالا میزنن. ما رو تا پیچ شمرون هم نمیزارن بریم چه برسه لای آدم حسابی ها حساب مون کنن. 


این حالش رو که دیدم بیخیال شدم. واسه من شوخی بود نمی خواستم اذیت بشه.

بعدا که رفتم فیلم ها رو از روی دوربین پیاده کنم تمام قسمت هایی که طاها توش بود خراب شده بود. صدا و تصویر خش داشت و می پرید. هیچ جورم نشد درستش کنم. آخر مجبور شدم از فیلم اصلی کات کنم. توی فیلم ها، همه هستن جز اون کسی که واقعا نور بالا می زد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

خاطراتی از شهید سید طاها ایمانی (۱)

بسم الله النور 


چند تا از خاطرات شهید سید طاها ایمانی را در اینجا قرار میدهم 

خاطراتی که از دوستان ایشان یا خانواده شان نقل شده و قبلا در کانال رمان هایشان گذاشته بودند


خاطره اول؛


دمی با سید 👇


1. دائم الصلوات بود. حتی وقتی تسبیح دستش نبود.


2. توصیه می کرد حتما هر روز صبح به نیت امام زمان "عج" آیت الکرسی بخونید. 


3. کوچیک و بزرگ یا غریبه و آشنا نمی شناخت. با هر کی چشم و تو چشم می شد اول اون بهش سلام می کرد. 


4. رفتارش خیلی عادی بود اما بیش از حد ضرورت با خانم ها هم کلام نمی شد و در نگاه بسیار عفت چشم داشت. 


5. ابایی نداشت از اینکه از کوچک تر از خودش چیزی رو یاد بگیره یا فرد کوچک تر بهش تذکر بده. اگه حرف صحیح بود قبول می کرد و از طرف مقابل تشکر 


6. همیشه چند دونه شکلات توی جیبش بود. می گفت: تبلیغ اخلاق فقط به کلام نیست. هر روز توی خیابون از کنار بچه های زیادی رد می شیم. 


7. هرگز کلام اهانت آمیزی نسبت به احدی از دهانش خارج نمی شد. حتی نسبت به دشمن عفت کلام داشت. 


8. زمانی که عصبانی می شد سکوت می کرد و تا زمانی که خشم بهش غلبه داشت هیچی نمی گفت. 


9. کوچک ترین عمل خیرش رو به قوی ترین شکل ممکن مخفی می کرد. می گفت: کار من در پیشگاه خدا بی ارزشه و می ترسم از روزی که شیطان اون رو جلوی چشمم نمانما کنه


10. تقریبا تمام پنجشنبه ها رو روزه می گرفت. تا جایی که به مرور این رفتارش بین بچه ها شیوع پیدا کرده بود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 26

بسم الله النور


گوشی رو گرفت سمتم ... شارژش تموم شده بود ... باورم نمی شد چیزی رو که دیروز اونقدر دنبالش گشتیم به این راحتی پیدا شد  ... 


از آقای ساندرز جدا شدیم ... به محض ورود به آسانسور، یه لحظه ام مکث نکردم ...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 25

بسم الله النور



مادر دنیل ساندرز توی بیمارستان بستری بود ... واسه همین نمی تونست برای صحبت با ما به اداره پلیس بیاد ... 

دنبالش می گشتیم که پرستار با دست به ما نشونش داد ... چهره جوان و غمگینی داشت ... و مهمتر از همه ایستاده بود و داشت با دست چپش، برگه های ترخیص رو پر می کرد ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 24

بسم الله النور


دوش آب سرد ... لباس هام رو عوض کردم ...

از اتاق که خارج شدم ... تلفنش رو قطع کرد ... 

- پزشکی قانونی بود ... خیلی وقته منتظره ... 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

مردی در آینه قسمت 23

بسم الله النور


صدای زنگ موبایلم بیدارش کرده بود ... اون خیابون خواب هم اومده بود من رو بیدار کنه ... شاید زودتر از شر صدای زنگ خلاص بشه ... 

هنوز سرم گیج بود که صدا قطع شد ... یکی از چشم هام بیشتر باز نمی شد ... دوباره زد روی شونه ام ... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده