خدایا بگیر هــــر آنچه تـــــو را از ما میـــ گیـرد

۱۱ مطلب با موضوع «اینک شوکران 3» ثبت شده است

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 100_109

بسم الله النور


توی بیمارستان دکتر ک صورت رنگ پریده ام را دید،اجازه نداد حرف بزنم.....با دست اشاره کرد ب نیمکت بنشینم....

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 90_100

بسم الله النور


از صدای جیغم محمد حسین  و هدی از خواب پریدند.....

...با هر ضربه ی ایوب تکه های پوست و قطره های خون ب اطراف میپاشید....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 80_90

بسم الله النور


شب ها زیر تخت ایوب روزنامه پهن میکردم و دراز میکشیدم  ....

رد شدن سوسک هارا میدیدم....

از دو طرف تخت ملافه اویزان بود و کسی من را نمیدید....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 70_80

بسم الله النور


چند لحظه بعد دکتر روی بدن ایوب خم شده بود و با مشت به سینه ایوب میکوبید....

نگاهش کردم .....

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 60_70

بسم الله النور


رسیدگی ب درس بچه ها کار خودم بود....

ایوب زیاد توی خانه نبود...

اگر هم بود خیلی سختگیری میکرد....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 50_60

بسم الله النور


ب تلفن های وقت و بی وقتش از سر کار عادت کرده بودم...

حال تک تک مارا میپرسید...

هرجا ک بود ،سر ظهر و برای نهار خودش را میرساند خانه....


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 40_50

بسم الله النور


چند روز قبل از عمل  دست ایوب حساب کتاب میکردم ،با پولی ک داشتیم ایوب زیاد نمیتوانست بستری بماند

ناگهان در زدند.....

ایوب پشت در بود....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 30_40

بسم الله النور


مامان جهیزیه،ام را توی یکی از دو اتاق خانه جا داد...

دیگر چادر از سر زهرا و شهیده نیوفتاد ....

ایوب خیلی مراعات میکرد 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 20_30

بسم الله النور



مامان برای ایوب سنگ تمام میگذاشت

وقتی ایوب خانه ما بود ،مامان خیلی بیشتر از همیشه غذا درست میکرد....


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
طلبه آینده

داستان زندگی شهید ایوب بلندی قسمت های 10_20

بسم الله النور


صدای کلید انداختن به در امد

اقا جون بود...

به مامان سلام کرد و گفت طلا حاضر شو ب وقت ملاقات اقا ایوب برسیم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
طلبه آینده